مثال حال من چون كوه گشته
شبيه قصه مجنون گشته
روم بر قله كوه بيستون
كه فرياد از غمت برآرم
چرا اينگونه گشته قصه ما؟
ره عشق است و غصه از دل ما
مگر عاشق شدن تنها نشستن
به اميد نگاه منتظر نيست ؟
مگر عاشق نبودم از نگاهت ؟
چرا پژمرده گشته حال قلبم
مگر مرهم نبودم بر دل تو ؟
چرا زخم دلم مرهم ندارد؟
نگارا خسته گشته قلب و جانم
نفس بر جان ندارد حال زارم
دگر روزهاي من رنگي ندارد
به شب هايش چه گويم ماه ندارد
نميدانم دگر بر پا بمانم
و يا نيمه شب جان سپارم
اگر امشب بگويند كه يك بار
به لب آرزويي بر آر
تو مي داني چه ميخواهم بگويم
گر از يادت برفتم باز آور
چگونه آشنا گشتم به يادت
بدان تا لحظه جان دادن من
تبسم بر لبت چون ماه دارم

گاه مي انديشم ، گاه سخن مي گويم و گاه هم سكوت مي كنم. از انديشيدن تا سخن گفتن حرفي نيست. از سخن گفتن تا سكوت كردن حرف بسيار است. در اين باور آنكه سخن را با گوش دل شنيد سخن سخني نغز و دلنشين می شود. اينبار نيز خواستم انديشه كنم ، سخن بگويم. خواستم سكوت كنم تا سكوت سخن را براي دل خود به تصوير بكشم. اي عزيز سفر كرده ، گر به آشيانه ام سفر كردي ، سكوتم را پاسخ ده...
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان
شعر و ادب و عرفان و آدرس http://www.sheroadab-zt.loxblog.com لینک نمایید
سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 905
بازدید ماه : 891
بازدید کل : 100221
تعداد مطالب : 1102
تعداد نظرات : 48
تعداد آنلاین : 1